جبر اقتصادی ! - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 14:20
اون روز که اومدن خونمون، من خیلی عصبی بودم، از اینکه اونا هم اینجا هستن، عصبی تر شده بودم! :|برادرزاده م رو میگم! از من خیلی ترسیده بود! تا می گفتن بانو الان میاد انگار هیولا قراره بیاد، سریع به آغوش
دغدغه های ذهنی - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 14:20
کار کردن روی پیج اینستا برای منی که همش توی اینستا به دلایل پوچ و بی ارزش وِل بودم! اونقدرها کار سختی نیست!فقط مثل همیشه که زیاد توی اینستا می مونم یه حس کرختی و کسلی ای به آدم میده :)اما اکشال نداره!
عصبی! - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 14:20
از اینکه همه چیز رو پی ام اس ربط بدم و افسردگی قبل از پریود! خیالم رو راحت میکنه و انگار ولوم فکرهایی که توی ذهنم هستن رو کمتر میکنه!!!اما خب...هستم! و چاره ای جز نوشتنشون ندارم!حس میکنم خواهری اصلا ب
متوهم! - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 14:20
صبح دوباره اون توهمات قشنگ نمایان شدن! از وقتی جواب سی تی اسکن رو دیدم که نوشته همه چیز نرماله. با این حالی که به دکتر هم نشون ندادم،اما مشخصه که این سردرد و توهماتش عصبیه، خیلی حرصی ام! برای همین، بر
والا - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 14:20
دیروز همش در حال بحث با خواهری بزرگه بودم! البته ، اگه این رو بری به خودش بگی، میگه نه! من با بانو فقط صحبت می کردیم! ما دعوا نکردیم که چی میگی؟ولی مسئله اینجاست که من فقط ، خودم رو کنترل می کردم که چ
می کشمت دکتر جان :) - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 14:20
فردا وقت دکتر دارم! دوست دارم با کله برم تو صورتت عاقای دکتر جان :| اگه یه بار دیگه اون داروهای مزخرفت رو سمت من حواله کنی ، می کشمت ها :| یکی بهش بگه اینو! :|
روز نوشت - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 14:20
سلامبه برادر گرامی با کلی استرس میگم منو صبح می رسونی برم دکتر؟ با کلی ناز و شوخی های خرکی گفت میرسونه :|روی صندلی نشسته بودم که نوبتم بشه ، یه خانوم که بغل دستم نشسته بود، هی با استرس می رفت پیش منشی
آرزو!؟ - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 14:20
امسال تولدم منتظرم ، آرزوی پارسالم موقع فوت کردن شمع ها برآورده بشه! اگر نشه...دیگه هیـــــــچ اعتقادی به آرزوی قبل از فوت کردن شمع تولد نخواهم داشت!
و اما دوباره تنهایی! - تاریخ: 1396/9/15 ساعت: 7:06
یه سری حرفها هست که حتی وقتی میخوای با خودت توی تنهاییت تکرارش کنی، حتی اگه تا ده فرسخی ت هم موجود زنده ای نباشه، بازم شک داری که نکنه این یواشکی ها و خزعبلات ذهن من رو کسی بشنوه!!؟من می نویسماما حقیقت اینجاست که اینجا هم خودم رو سانسور میکنم! حقیقت اینجاست که .... بیخیال! مهم نیس!تو باید این حرفها ...
زندگی سیاه! - تاریخ: 1396/9/15 ساعت: 7:06
من زندگی های سیاه رو دوست دارم! نه که همه به این زندگی ها بگن سیاه ها، من میگم سیاه! شاید اصلا توش سیاه نباشه، اما این بیرونی که من می بینم هست! مثلا از 12 سالگی به این فکر می کردم که یه خونه باشه و من باشم! تنهای تنها! حالا این فکر شاخ و برگ گرفته و شده. چه قدر باحاله که یه خونه باشه، من باشم! بعد ...
!! - تاریخ: 1396/9/15 ساعت: 7:06
می نویسم . . . می نویسیم تا بتوانیم زندگی کنیم! !! من باید دوباره برم دکتر!اما تو به هیچ کس نگو!میخوام دیوونه تر از این بشماین انتهای دیوونگی نیستانتهاش رو فقط من و تو می دونیماما به کسی نگو!دوستت دارم! + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 10:4 توسط بانو
!!! - تاریخ: 1396/9/15 ساعت: 7:06
!!! چرا وقتی که دیوونه ترم، احساس قدرت و برتری می کنم! حس میکنم هیچ مشکلی نمیتونه من رو از پا دربیارهمیدونی چرا؟چون با دیوونگیم دنیایی رو می سازم که آرزو دارم دنیای من باشه... و وقتی که با دیوونگی این قصه ممکنه....حس میکنم همه ی گره های درونی روحم باز شده و من ، فقط مشکلات بیرونی دارم که عددی نیستنب...
بانو!- روزای خوب یادت میاد - تاریخ: 1396/9/15 ساعت: 7:06
هر بار که مرد دیوونه میاد خونمون من پر از استرس میشم! اصلا یه حال بدی! این بار سعی کردم جلوی این حال بد مقاومت کنم!رفتم تو اتاق، داشت پرتقالایی که براش پوست کنده بودم رو می خورد، نگام کرد، براش بوس فرستادم محکمممم و خندیدم. یهو پرتقاله پرید توی گلوش! بعد آبجیم گفت چی شد!؟!؟!؟گفت هیچی! خیلی ترشه این ...
عشق! - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 14:08
یه عالمه هم گفتن ها، که از لحاظ علمی هم ثابت شده حتی!اینکه عشق اول، خیلی عشق بزرگ و خاصی نیست، عشق های دوم.. سوم و ... هر چی اون عدده بیشتر میشه، تو بهتر یاد میگیری چطور عاشق باشی و عشق چندمت، از عشق اولت، عظمت بیشتری داره! اما تصور کن!یه چیزایی این وسط ثابته! یه جمله هایی یه سری حرفها که هی تکرار م...
روزمرگی با چاشنی خاکستری - تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 1:25
باید بارها به خودم بگم که بانو جان:از چی نگرانی؟ مثلا به نظرت قراره چی بشه که نگرانشی! چرا انقدر استرس داری؟؟؟ فکر می کنی چه اتفاقی می خواد بیفته که این شکلی هستی؟!!؟ !؟ آخرم جملاتی میاد توی ذهنم در جواب این سوال ها که یکی از اون یکی مزخرف ترمرد دیوونه همچنان روی تخت خواب توی خونشونهو هممون داریم تو...
روزمرگی - تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 1:25
روزمرگی سلاممرد دیوونه داره حالش خوب میشهدیروز دکتر بهش گفت که رو به بهبودی هستی بلاخره و خطر رفع شد و داری از پیوند کبد فاصله می گیری. اما خب فکر می کنید چطوری به من گفت؟؟؟گفت که بیلی روبین ش رفته روی 35، و 36 نیاز به پیوند کبد داره ، مثلا شوخی فرمودند :|منم سرکار بودم چنان حالم بد شد که حد و حساب ...
روزای خوب یادت میاد - تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 1:25
دیروز مرد دیوونه می خواست بیاد خونمون، با هزار و یک اصرار گفتم بذار من بیام دنبالت :)آخر قبول کردتا بهم زنگ زد زود آماده شدم و از خونه زدم بیرونبعد از دو هفته داشتم می دیدمشدلم براش پر می کشید. قلبم تندتند میزد. ته دلم هی خالی میشد! هیجان زده بودم عین روز اول.. عین دوسال پیش! انگار نه انگار دو سال گ...
خودت باش. مگه خودت چشه؟! - تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 1:25
خودت باش. مگه خودت چشه؟! اینو یادم رفت بنویسم که ، دیروز که مرد جان اومده بود خونمون . من می خواستم خیر سرم یه نوع کوکو سیب زمینی که تخم مرغ نداره، درست کنم، موادش رو دیروز آماده کرده بودم و توی یخچال گذاشته بودم وقتی با مرد دیوونه رسیدیم خونه و در موادی که آماده کردم رو باز کردم و نگاه کردم دیدم که...
دیروز بر ما چگونه گذشت :) - تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 1:25
دیروز هم مرد دیوانه جان خونمون بود! نمی ذاره کتابهای صادق هدایت رو بخونم اما من واقعا دوس دارم نوشته هاشوتازه یه نویسنده پیدا کردم که شبیه منه! حرفها و افکارش :(میگه نخون.. روی ذهنت تاثیر بد می ذاره... حالت رو بد میکنه..کابوس می بینیبوف کور رو که خوندم! داشتم قصه آفرینش رو می خوندم ک کتاب رو از دستم...
حرفهایی که باید می گفتم! - تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 1:25
حرفهایی که باید می گفتم! شبایی که از سرکار میام خونه، دوست دارم زمان دیر بگذره یا لااقل یه کم دیرتر خوابم بگیره اما مثل یه بچه ! ساعت ده شب چشم هام دودو میزنه و بهم میگه باید بری سرجات و قید ساختن انیمیشن و طراحی و ساز زدن و ... رو بزنی و همه رو بذاری پشت پلک هات و باهاشون فقط رویاپردازی کنی! بعدم د...