خرید بک لینک
اون روز که اومدن خونمون، من خیلی عصبی بودم، از اینکه اونا هم اینجا هستن، عصبی تر شده بودم! :|برادرزاده م رو میگم! از من خیلی ترسیده بود! تا می گفتن بانو الان میاد انگار هیولا قراره بیاد، سریع به آغوش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 14:20

کار کردن روی پیج اینستا برای منی که همش توی اینستا به دلایل پوچ و بی ارزش وِل بودم! اونقدرها کار سختی نیست!فقط مثل همیشه که زیاد توی اینستا می مونم یه حس کرختی و کسلی ای به آدم میده :)اما اکشال نداره!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 14:20

از اینکه همه چیز رو پی ام اس ربط بدم و افسردگی قبل از پریود! خیالم رو راحت میکنه و انگار ولوم فکرهایی که توی ذهنم هستن رو کمتر میکنه!!!اما خب...هستم! و چاره ای جز نوشتنشون ندارم!حس میکنم خواهری اصلا بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 14:20

صبح دوباره اون توهمات قشنگ نمایان شدن! از وقتی جواب سی تی اسکن رو دیدم که نوشته همه چیز نرماله. با این حالی که به دکتر هم نشون ندادم،اما مشخصه که این سردرد و توهماتش عصبیه، خیلی حرصی ام! برای همین، برادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 14:20

دیروز همش در حال بحث با خواهری بزرگه بودم! البته ، اگه این رو بری به خودش بگی، میگه نه! من با بانو فقط صحبت می کردیم! ما دعوا نکردیم که چی میگی؟ولی مسئله اینجاست که من فقط ، خودم رو کنترل می کردم که چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 14:20

فردا وقت دکتر دارم! دوست دارم با کله برم تو صورتت عاقای دکتر جان :|

اگه یه بار دیگه اون داروهای مزخرفت رو سمت من حواله کنی ، می کشمت ها :|

یکی بهش بگه اینو! :|

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 14:20

سلامبه برادر گرامی با کلی استرس میگم منو صبح می رسونی برم دکتر؟ با کلی ناز و شوخی های خرکی گفت میرسونه :|روی صندلی نشسته بودم که نوبتم بشه ، یه خانوم که بغل دستم نشسته بود، هی با استرس می رفت پیش منشیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 14:20

امسال تولدم منتظرم ، آرزوی پارسالم موقع فوت کردن شمع ها برآورده بشه! اگر نشه...

دیگه هیـــــــچ اعتقادی به آرزوی قبل از فوت کردن شمع تولد نخواهم داشت!

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 14:20

یه سری حرفها هست که حتی وقتی میخوای با خودت توی تنهاییت تکرارش کنی، حتی اگه تا ده فرسخی ت هم موجود زنده ای نباشه، بازم شک داری که نکنه این یواشکی ها و خزعبلات ذهن من رو کسی بشنوه!!؟
من می نویسم
اما حقیقت اینجاست که اینجا هم خودم رو سانسور میکنم!
حقیقت اینجاست که .... بیخیال! مهم نیس!

تو باید این حرفها رو میشنیدی
من باید این حرفها رو میگفتم. .. ...

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 7:06

من زندگی های سیاه رو دوست دارم! نه که همه به این زندگی ها بگن سیاه ها، من میگم سیاه! شاید اصلا توش سیاه نباشه، اما این بیرونی که من می بینم هست! مثلا از 12 سالگی به این فکر می کردم که یه خونه باشه و من باشم! تنهای تنها! حالا این فکر شاخ و برگ گرفته و شده. چه قدر باحاله که یه خونه باشه، من باشم! بعد هر چقدر دلم بخواد! سیگار بکشم!!!! بعد با هر کسی دوست بشم و بیارمش خونه! البته از نوع مونث!!!!!! بعد کلی جشن بگیریم کلی دور هم جمع بشیم بیخودی! بعد یه شبایی تا صبح تنهایی بیدار بمونم! بعد ... . . چه خوبه تنهایی! بعد تو باشی! اما بعد تو باشی! بعدش تو باشی!!!!!!یه روزایی تو هم باشی... یه روزایی نباشی!!!! بری سر خونه و زندگیت با همون دختره!!!!یه روزایی اما باشی! تنهایی ، بدون اون! بعد من وقتی که رفتی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 7:06

!!

من باید دوباره برم دکتر!
اما تو به هیچ کس نگو!
میخوام دیوونه تر از این بشم
این انتهای دیوونگی نیست
انتهاش رو فقط من و تو می دونیم
اما به کسی نگو!
دوستت دارم!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 10:4 توسط بانو


برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 7:06

!!!

چرا وقتی که دیوونه ترم، احساس قدرت و برتری می کنم! حس میکنم هیچ مشکلی نمیتونه من رو از پا دربیاره
میدونی چرا؟
چون با دیوونگیم دنیایی رو می سازم که آرزو دارم دنیای من باشه... و وقتی که با دیوونگی این قصه ممکنه....
حس میکنم همه ی گره های درونی روحم باز شده و من ، فقط مشکلات بیرونی دارم که عددی نیستن
بیاید
دیوونه
بشیم!
+دوباره کابوس ها شروع شدن!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 10:6 توسط بانو


برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 7:06

هر بار که مرد دیوونه میاد خونمون من پر از استرس میشم! اصلا یه حال بدی! این بار سعی کردم جلوی این حال بد مقاومت کنم!رفتم تو اتاق، داشت پرتقالایی که براش پوست کنده بودم رو می خورد، نگام کرد، براش بوس فرستادم محکمممم و خندیدم. یهو پرتقاله پرید توی گلوش! بعد آبجیم گفت چی شد!؟!؟!؟گفت هیچی! خیلی ترشه این پرتقال! خیلی!بعدش که شام خوردیم داشتم ظرفا رو می شستم، با خودم گفتم، الان درستش این بود که بیاد منو از پشت سر بغل کنه بعد بگه، بذار من آب بکشم! بعد من هی بگم نه عشق من برو بشین قربونت برم، خودم می شورم...هعی بابا...آه کشیدم و گفتم بیخیال! مگه میشه جلو اینا!یهو دیدم اومد آشپزخونه -بانو چیکار میکنی؟!-ظرف می شورم دیگه-بذار منم کمکت کنم، من آب می کشم!!!!!!!:)ما قطع به یقین تله پاتی داریم!-نه عزیز ِ منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 7:06

یه عالمه هم گفتن ها، که از لحاظ علمی هم ثابت شده حتی!اینکه عشق اول، خیلی عشق بزرگ و خاصی نیست، عشق های دوم.. سوم و ... هر چی اون عدده بیشتر میشه، تو بهتر یاد میگیری چطور عاشق باشی و عشق چندمت، از عشق اولت، عظمت بیشتری داره! اما تصور کن!یه چیزایی این وسط ثابته! یه جمله هایی یه سری حرفها که هی تکرار میشه مثلا:دوستت دارمالهی قربونت برمفدات بشمالهی بمیرم براتتو مال خودمیاگه بری می میرم بانو! تو به زندگی من روح بخشیدی و ...خب اونی که می گفت میمیره! اونی که می گفت بدون تو میمیره، نباشی میمیره! دومین، سومین... حالا هر چندمین، آدمی هست که باهاش الان هستی، دو تا یا چندتا آدم دیگه رو پشت سر گذاشتی و بهت گفته بودن بدون تو میمیرن! اما نمُردن! شاید دارن این جمله رو به یه نفر دیگه وقتی دارن موهاشو نوازش مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 14:08

باید بارها به خودم بگم که بانو جان:از چی نگرانی؟ مثلا به نظرت قراره چی بشه که نگرانشی! چرا انقدر استرس داری؟؟؟ فکر می کنی چه اتفاقی می خواد بیفته که این شکلی هستی؟!!؟ !؟ آخرم جملاتی میاد توی ذهنم در جواب این سوال ها که یکی از اون یکی مزخرف ترمرد دیوونه همچنان روی تخت خواب توی خونشونهو هممون داریم توان روحی مون رو از دست می دیم کم کم انقدر که طولانی شده این قصهسعی میکنیم یه کم خودمون رو نگه داریم ولی واقعا یه جاهایی یه وقتایی مثل دو روز گذشته، کم میاریم! می زنه به سرمون! دلم براش تنگ شده و چاره ای جز صبر نیست! این جمعه اومد و رفت و ندیدمشفکر میکنم باید کفش هامو عوض کنم تا دیگه فکر نکنم کسی پشت سرمه و ربطی هم به اسکیزوفرنی و این طور چیزا نداره! از بس که این کفش ها صدا می ده واقعا فکر میکنم کسیادامه مطلب

برچسب: روزمرگی,خاکستری, نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 1:25

صفحه بندی