من بهش گفتم من مرد دیوونه رو دوس دارم... توضیح دادم ما چقدر با هم جلو رفتیم، اول پذیرفت اما بعدش زد زیرش و من مثل ماست فقط کاراشو نگاه کردم و شدم برده ی کارایی ک میخواست بکنه
حالا چی؟
این چت های عاشقانه
این نگاه های عاشقانه
این آغوش عاشقانه و این حس و حال عاشقانه کلا!
حس میکنم ازم دزدیده شده و می تونست برای من باشه
اما نه فقط برا اینکه من دلم می خواد مزدوج شم و با این اوصاف هرگز نمی تونم!
تنها برا اینکه حس میکنن تنها کسی که اون دوست داره اینه
تنها کسی که حق داره خیلی خیلی خیلی نگرانش باشه ، اینه
کسی رو که باید دلداری بدن اینه
کسی که حرکات عشقولانه ش تعریف شده و قشنگه اینه
راحت میتونه بین دوستاش ، ابرازش کنه
که عاره من و مرد جان قراره مزدوج شیم و اینم لیست خاطره هامونه ک میخوام بگم براتون
اما من چی
باید از همه مخفی ش کنم و یک کلمه هم حرفشو نزنم!
نگرانی هامم غیرقابل تعریفه!
یه عشق مخفی و ممنوعه! و تعریف نشده
که تا الان برای دو نفر با گریه توضیح دادم که این شکلی هام ک فکر میکنید نیس!با گریه و داد
بعضی ها نه تنها نگرانی ها و ابزار علاقه های من براشون تعریف نشده ست بلکه زشت و زننده هم هست
و سعی میکنن جلوش رو بگیرن
و نذارن ادامه بدم
که مرد جان احضار بشه و توضیح بده براشون !
و سختتر از همه
اینه که حتی برای اونی ک باعث شده آخر قصه این شکلی بشه
این چیزا ، این علاقه ها و ... غیرقابل تعریفه! صادقانه بگم! مثل یه دختر بچه ای ک خطای بزرگی مرتکب شده! یا هی باید مراقب رفتارش باشه! ازش می ترسم!!!!!!!
از همه می ترسم من!
هی هم سعی داره من رو رد کنه برم...
"بانو این پسره خوب نیس؟"
نمیدونم اینا... این آدما
چطور وجدانشون رو ساکت می کنن! واقعا چطور.....
از همه دردناک تر:
مرد دیوونه! آخرین شانس من، برای عاشق شدن و ... بود!
دیگه هیچ شانسی ندارم و نخواهم داشت
برچسب:
نویسنده: علی ایمانی