خرید بک لینک

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ ساعت 9:50 توسط بانو

همش کابوس دیدم
پدر ِ مرد دیوانه! یه آدم زورگوی ... لا اله الا الله!
یعنی از همه ی باباها متنفرم طوری ک مرد دیوونه هم براش غیرقابل درکه!
تمام شب رو کابوس دیدم! خواب دیدم من و مرد دیوونه همه فهمیدن که با همیم! بعد همه هم اذیت مون می کنن!توی خوابم ازحال رفتم! شدت ِ فاجعه!
این روزا حتی نمیتونم برای مرد دیوونه بنویسم
یه عالم بغض مهمون ِ گلوم شده که گاه وبی گاه سر چیزهای مسخره ریخته میشن
مثلا دیشب که خورشت کرفس داشتیم و من امروز قراره مرد دیوانه جان رو ببینم، براش کنار گذاشتم! صبح خیلی عجله داشتم ، رفتم سراغ یخچال دیدم آبجیم همه ی خورشت کرفس ها را فریزر کرده! هیچی دیگ
نشستم با گریه، با چاقوی آشپزخونه و گوشتکوب، یه تیکه شو درآوردم که بیارم سرکار براش گرم کنم
گریه می کردم ها! :|
خودم که از خونه زدم بیرون، با خودم بلند گفتم! چرا اون شکلی گریه می کردم!!!! چم شده من؟! حالا مگ چی شده؟!
همش دارم به حرف ِ آدمهای اطرافم اهمیت می دم! همش با خودم میگم! اگه اینو بگم ، بنویسم! پست کنم! چی میگن! چه قضاوتی میکنن!
به خدا که دیوانه شدم!
حتی جلوی مرد دیوونه هم خودم رو سانسور میکنم! خودش هم بی تقصیر نیس! تا یه حرفی میزنم تازگیا که نمیدونم چش شده، بهم می پره! منم دیگ در مورد اون موضوع باهاش کلا حرف نمیزنم و همینطور داره تعداد این موضوعاتی که باهاش حرف نمیزنم بیشتر میشه و صحبت های ما به چه خبر! محدود میشه!
جلوی همه ی آدما
توی اینستا ، توئیتر، بلاگفا، تلگرام، حتی دنیای واقعی
خودم رو سانسور میکنم که به یکی برنخوره
یه وقت یکی طوریش نشه
یه وقت یکی ناراحت نشه
یه وقت
یه وقت!
بدتر از همه ی اینا.. تاکید میکنم! هیچ دوستی هم ندارم! که جلوش خودم باشم!
درونم حس میکنم پر از عقده شده! پر از بغض و نفرت شده که نمیدونم چطور و کجا خالیشون کنم

+ببخشید بچه ها اصلا حال ِ سر زدن به خونه های بلاگفاییتون رو ندارم! به وقتش میام و هر چی پست نبودم رو میخونم!

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 4:55

صفحه بندی